تبلیغات
کائنات برای شما & ( جملات عارفانه عاطفی ... )
هفتم مرداد 91

دل بیقرار

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

دل‌ من غرق تمناست

و چقدر فاصله اینجاست

نه سلامی‌ نه کلامی

غروب تنهایی‌ پیداست

به تو می‌اندیشم

که دو چشمان تو زیباست

مینویسم همه از تو

که دلت به رنگ دریاست

قدمت روی دلم نه‌

که ترا اینگونه شیداست

چشم در راه تو دارم

که نگاه تو فریباست

دوش تا که تو در آیی

دل‌ و این خیال زیباست

نظرات()

هفتم مرداد 91

پذیرفتن حقیقت

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

حقیقت زندگی: هرچی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن، هرچی

 "صادق" ترباشی بیشتر بهت دروغ میگن، هرچی خودتو خاکی تر نشون

بدی واست کمتر ارزش قائلند، هرچی قلبتو اسونتر در اختیار بذاری راحت

 تر لهش میکنن و اگر بدونند که منتظری و بهشون احتیاج داری اندازه یه

دنیا ازت فاصله می گیرند..
.

نظرات()

هفتم مرداد 91

سردرگمی

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

انتظار سخت است، فراموش کردن هم سخت است. اما این که ندانی باید انتظار

بکشی یا فراموش کنی، از همه سخت تر است.

نظرات()

هفتم مرداد 91

روزگارر

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

مهم نیــس دیگران پشـــت سرم چی میگن مهم اینه جرات ندارن تو روم اون

حرفا رو بزنن ...!

نظرات()

هفتم مرداد 91

!!!!!!!!!!!!!!

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

نه مغرورم و نه بی احساس!فقط خسته ام،خسته از اعتمادی بیجا و مردمی

دروغگو

نظرات()

هفتم مرداد 91

بدون شرح

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

بعضی‌ انسان‌ها با چشاشون گریه نمیکنن، پا میشن، یه سیگار بر

 میدارن، و می‌رن تو بالکن..

نظرات()

هفتم مرداد 91

اندیشیدن

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

بـــه خــاطــر داشـــتـه بـــاش دســـت نــیـــافــتـــن بـــه آنـــچـــه
 
مـــی‌جـــویـــی گــــاه یـــک شـــانــس بــــزرگ


اســــــت.

نظرات()

هفتم مرداد 91

دلتنگی

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز



" از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست میخوام

 آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم… "‬




نظرات()

ششم مرداد 91

!!!!!!!!!!!!!!

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز


این روزها باید گفت : هرکه درکش بیش ، دردش
بیشتر...!!!

نظرات()

ششم مرداد 91

لذت كودكی

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

بهانه میگیرم . . .
دلم به دنیای کودکی هایم میرود

به پاره کردن کتاب های درسی دقیقا بعد از آخرین امتحان خرداد

به تابستان هایی که صبحش جای مدرسه با کارتون پر میشد

تلویزیون هایی که عین اتاق خواب ، برای باز کردن درش باید از مادر اجازه میگرفتی

آه که چه دنیایی بود . . .

اون بچه هه یادتونه که دستشو میذاشت

پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت

برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ . . .

وقتی هر کارتون را آنقدر باور میکردی که با شخصیت هایش

چنان هم دردی می کردی که به خواب هایت هم سرایت میکرد

دور دنیا در هشتاد روز ، میچرخیدی و به ساعت بزرگ لندن فکر میکردی

و انتهای هر قسمت دلهره داشتی نکند سر ِ هشتاد روز نرسد و شرط را ببازد

دنیایم بوی جنگل میگرفت در کوهستان آلپ

در چشم های آنت که هیچ وقت به روی دنی نیاورد مادر به خاطر تولد تو مرد

یا لوسیَن که هیچوقت خودش را برای فلج شدن دنی نبخشید . . .

دلم گمشدن که میخواست به خانواده ی دکتر ارنست فکر میکردم

به قایقی که تمام دنیایشان بود
. . .

که اگر ساخته می شد . .
 .

که اگر . . . .

هوا بارانی که میشد پرین یادم می آمد

و یک کالسکه . . . که پیرمردی در آن نشسته است . .
 . .

پاریکال ، تنها رفیقش بود که از راز هایش خبر داشت

و سگش " بارون " که پای یک چشمش سیاه بود ، انگار با تمام دنیا دعوا دارد

دیوانه ی مِمُل بودم با آن موهای خاکستری که روی زمین میکشید

آقای جهانگرد که فقط دو تا چشم بود اما همه چیز را میدانست . . .

و دختری که تنها میدانستم مهربان صدایش میکنند . . . با چشم های آبی ِ پر از غم

پنچشنبه های غروب ، روز خوش شانسی های لوک بود

مردی که سایه ی خودش را هم با تیر میزد

و یک احمق دوست داشتنی به اسم بوشوگ

که همیشه راه خانه را گم میکرد اما به موقع میرسید

تا گند هایش به داد ِ خنده های ما برسد

جمعه اما حکایت دیگری داشت . . .

از دست های پر توان کاراگاه گجت تا " مادر خانومی " گفتن های زی زی گولو

که اسمش به عنوان طولانی ترین اسم از کتاب گینس جا مانده بود

ساعت 2 که میشد ،

اخبار که شرش را از سر کودکی هایمان کم میکرد دنیا دوباره به کاممان بود

جنون میگرفتم با آن شرلی ، دختری با موهای قرمز که طاقچه ی وسیع پنجره اتاقش

نیمه شب ها تختخوابش میشد ،

از بس که قبل خواب به دور دست نگاه میکرد و خیال میبافید

فوتبالیست ها با تمام دروغ های که به خوردمان میداد
اما باور کردنش را ترجیح میدادیم


شاید یواشکی هم آرزو میکردیم کاش دنیا اینگونه بود . . .

دو قلو ها که هیچ جوره دو قلو به چشم نمی آمدند حتی با حقه های دوبله
و دست هایی که میگرفتند و معجزه میکردند


از تمام اینها بگذریم

جودی ابت ، با آن پدر لنگ درازش

دیوانــــــــــه ای که از در و دیوار ِ هر چیز که ارزش کشف کردن داشت بالا میرفت

بی آنکه برایش مهم باشد دیگران چه فکری میکنند

نامه هایی که مینوشت و ما بلند بلند میخواندیم . .
 .

سایه هایی که میکشید و ما بلند بلند میدیدیم

گریه هایی که پنهانی بود و ما بلند بلند میکردیم

چه دنـــــــــــــیایی بود . . .

این روز ها دلم الفی اتکینز می خواهد

پسری با چند تار موی سیخ بر کله ی گردش

که وقتی پدر سر ِ کار میرفت

روی صندلی می ایستاد و بلند داد میزد :

مــــــــــــن از هیچ چی نمی ترسم

نه از تنهایی
نه از تاریکی . . .
از هر که پرسیدم او را به یاد نیاورد . . .

کــــــــــــاش دنـــــــــیا هــمـــان میمـــاند . . .

حالا لی لی پوت دیگر یک سرزمین کارتونی نیست

وقتی اطرافمان پر از چشم هاییست که ترجیح میدهند

یک نگاه بلند را انکار کنند وقتی ارتفاع خودشان پایین است . . .

این روز ها افسانه سه برادر تنها افسانه است . . . .

لاغر ها به چاق ها میخندند

و دستگاه پروفسور بالتازار هم از کاری برایشان از دستش بر نمی آید . . . .

رابین هود ها از عمق شِر وود به کافه های دنج روی آورده اند

هیچ میتی کمانی آنقدر بزرگ نیست که هرج و مرج اجتماع از آن حساب ببرد

و دستمال قدرت داداش کایکو تنها پرچم سفیدی شده که صلح می خواهد

و دنیای کودکان اطرافمان آنقدر مدرن شده که می فهمند

حتی اگر تمام شب را برای دختری به نام نِل دعا کنند ،

هیچگاه مادرش را پیدا نخواهد کرد . . .

«« دلــــم بــرای کــودکیم تـــنگ شـده اســت »

نظرات()

ششم مرداد 91

اعتماد

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

مهم نیست قفل ها دست کیست،

مهم این است که کلیدها دست خداست

نظرات()

ششم مرداد 91

سكوت

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

فریادها را همه مى شنوند ،


هنر واقعى شنیدن صداى سكوت ست..


باسکوتم میگم خدافظ



نظرات()

ششم مرداد 91

دوست داشتن

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

فکر می کردم دوستم داری...


فکر می کردم در غم و شادی من شریکی...

فکر می کردم امن ترین تکیه گاه منی...

فکر می کردم همیشه در کنارم می مانی...

کاش به جای اینکه همیشه فکر کنم یکبار هم مطمئن می شدم.

نظرات()

ششم مرداد 91

ارزوی خیال

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

دنبال کسی نیستم که وقتی میگم میرم

بگه : "نرو!"


کسی رو میخوام که وقتی گفتم میرم

بگه : صب کن منم باهات بیام، تنهانرو

نظرات()

ششم مرداد 91

من محكومم

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

من محکومم به هر آنچه تو می گویی

   دیر زمانیست که بخاطر گناهی لذت بخش ،

   اسیرم در بند چشمانتم

   آری کنون من عاشق چشمانی شده ام که مرا محکوم میکند...


نظرات()

ششم مرداد 91

ظاهر و باطن بعضی از جمله آدمای مجازی..

• نوشته شده توسط: محمدجواد میرزابیگی




کمی در محیط مجازی محتاط تر باشیم .... @

نظرات()

ششم مرداد 91

تجربه عشق

• نوشته شده توسط: مـــریم سادات رزّاز

مهربانی را وقتی دیدم، که کودکی خورشید را در دفتر نقاشی اش سیاه کشید تا

پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد ...




نظرات()

دوم مرداد 91

بدان که روشنی ...

• نوشته شده توسط: محمدجواد میرزابیگی

با شمع های خاموش

باد

کاری ندارد


اگر بر تو سخت می گذرد

بدان که

روشنی


نظرات()

بیست و چهارم خرداد 91

اندکی فکر کن ...

• نوشته شده توسط: نفیسه موسی الرضایی

  به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود، و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند، سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن ...

نظرات()

بیست و سوم خرداد 91

تجربه تلخ ...

• نوشته شده توسط: نفیسه موسی الرضایی

من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.


"ماندلا"

نظرات()

  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5